پنج شنبه 9 نوامبر 2006, بوسيله ى بهرام محيی
تأملاتی دربارهی عدالت (گفتار يازدهم): کارل مارکس و انديشهی عدالت
در بررسی موضوع عدالت، نگاهی گذرا به آرای کارل مارکس (Karl Marx) از متفکران جنبش سوسياليستی سدهی نوزدهم میافکنيم. کارل مارکس در آغاز ملهم از فلسفهی روشنگری اروپا و انديشهی اعتقاد به پيشرفت در آن و بويژه ايدههای راديکال ـ دمکراتيک انقلاب فرانسه بود. وی در مکتب هگل فلسفه آموخت و جزو جناح چپ پيروان او بود. بعدها با حفظ هستهی ديالکتيکی فلسفهی هگل، از ديدگاهی ماترياليستی به نقد ايدهآليسم آن پرداخت.
در حاليکه هگل تاريخ را تکامل «روح جهانی» میفهميد، برای مارکس تاريخ، مناسبات توليدی مادی و پيامدهای آن و از همان آغاز تاريخ پيکار طبقاتی است. يکی ديگر از شالودههای فلسفی مارکس، ماترياليسم فويرباخ است که تأثيری انکارناپذير بر وی داشته است. اما مارکس به دليل بيگانه بودن آن با عمل و واقعيت اجتماعی، به نقد آن میپردازد. مارکس از جمله در يازدهمين تز خود دربارهی فويرباخ تصريح کرده است که: «فيلسوفان صرفا" جهان را گوناگون تفسير کردهاند، اما موضوع بر سر تغيير آن است».
به اين ترتيب، مارکس تدريجا" از فلسفه به معنای متعارف آن فاصله گرفت و به اقتصادسياسی و جامعهشناسی رویآورد. تحت تأثير آرای اقتصاددانانی مانند «ريکاردو» و «آدام اسميث» و انديشهی سوسياليستهايی چون «سنسيمون» و «اوئن» قرار داشت. به تنهايی و يا در همکاری با يار و همفکرش فريدريش انگلس (Friedrich Engels) آموزههای خود دربارهی «ماترياليسم ديالکتيک» و «ماترياليسم تاريخی» را در آثار گوناگونی پيکر بخشيد. در حالی که «ماترياليسم ديالکتيک» به نظريهی فلسفی ماديت گيتی، رابطهی ميان ماده و آگاهی و جنبش و تکامل در جهان میپردازد، موضوع «ماترياليسم تاريخی» بررسی رابطهی ميان هستی و آگاهی اجتماعی، قوانين و نيروهای تکامل جامعه و به اين اعتبار، نوعی فلسفهی اجتماعی است.
در آنچه که به بحث عدالت مربوط میشود، بايد يادآور شد که مارکس در آثار خود بطور مشخص به تبيين اين مفهوم نپرداخته است. چرا که وی در آموزههای خود، صرفا" در پی نشان دادن ضرورت تقسيم عادلانهی نعمات مادی نيست و چنين چيزی را «سوسياليسم مبتذل» میداند. مارکس با آموزههای خود میخواهد تاريخ تکامل نيروهای مولده را به عنوان روندی قانونمند که فرجام قهری آن پيروزی کمونيسم است نشان دهد. با اين حال نادرست نيست اگر بگوييم که کل آموزههای وی در نقد اقتصادسياسی سرمايهداری و برای نيل به آرمانشهر کمونيستی، ناظر بر انديشهی کانونی عدالت اجتماعی است. برای موجه کردن اين ادعا، لازم است نگاهی به وضعيت اجتماعی ـ اقتصادی عصر مارکس و نيز آرای وی بيفکنيم.
در اروپای سدههای هجدهم و نوزدهم، در نتيجهی يکسری عوامل گوناگون و با تأثيرات متقابل، جمعيت بطور شتابانی رشد يافت. اين عامل که خود از يکسو پيششرط «انقلاب صنعتی» بود، از ديگرسو به بيکاری تودهی عظيمی از فرودستان فاقد ابزار توليد منجر گرديد. مکانيزه شدن کشاورزی، بيکاری در ميان دهقانان را دامن میزد و آنان را ناچار میساخت در جستجوی کار به شهرها رویآورند. شتاب افزايش تعداد جستجوگران کار در شهرها، بسيار بيشتر از تعداد شاغلينی بود که صنايع در حال گسترش جذب میکردند. در نتيجهی اين روند، به تعبير فريدريش انگلس «ارتش ذخيرهی صنعتی» بوجود آمد و رقابت شديدی در ميان آن برای کسب محل اشتغال درگرفت. اين رقابت برای صاحبان ابزار توليد و سرمايهداران فرصت مغتنمی بود تا دستمزد کارگران را به پايينترين سطح ممکن تنزل دهند و توليد را از طريق تحميل تا ۱۶ ساعت کار در روز به کارگران شتاب بخشند. اين وضعيت وخيم با عامل ديگری نيز تشديد میشد: بسياری از پيشهوران و صنعتکاران کوچک شهرها، توانايی رقابت با کارخانهها و صنايع بزرگ را از دست داده بودند و پس از ورشکستگی به سپاه عظيم بيکاران میپيوستند و به گفتهی مارکس «پرولتاريزه» میشدند. افزون بر آن، در کارخانههای بزرگ، ماشينها تدريجا" جای انسانها را میگرفتند و اين عامل نيز به سپاه بيکاران و ارتش ذخيرهی صنعتی میافزود. فقر و تنگدستی ناشی از چنين وضعيتی، به نکبت، گرسنگی، بيماریهای جسمی و آسيبهای روحی فزايندهای در ميان کارگران و خانوادههای آنان منجر گرديده بود.
رشد جنبش کارگری در چنين شرايطی، نتيجهی منطقی نقد عملی پيامدهای سرمايهداری بود و بطور همزمان نظريههای ضدسرمايهداری اعم از ايدههای اصلاحطلبانه و يا انقلابی آن را پديد آورد. گرايشهای انسانگرايانه و انتقادی ليبرال در آغاز نقش مهمی در اين راستا داشتند. «ريکاردو»، «اوئن» و «جان استيوارت ميل» در انگلستان، «سنسيمون»، «بلان»، «بابوف»، «فوريه» و «بلانکی» در فرانسه، «وايتلينگ»، «اشتيرنر» و «لاسال» در آلمان، تحليلهای سنجشگرانهای در مورد سرمايهداری ارائه دادند و راهبردهايی برای چگونگی رهايی طبقهی کارگر و رفتن به سوی آرمانشهرهای سوسياليستی يا کمونيستی ترسيم نمودند. مارکس و انگلس فرزندان چنين زمانهای بودند و ضمن نقد آرای نامبردگان، بخشهايی از آموزههای آنان را اخذ کردند و با پروردن آنها، نظريههای خود را عرضه نمودند.
ماترياليسم مارکس، نه آموزهای معطوف به ذات واقعيت، بلکه در درجهی نخست دريافت ويژهای از مناسبات ميان انديشه و هستیاجتماعی است. مطابق آن، ايدهها و از جمله ايدههای فلسفی، وابسته به عوامل اجتماعی و اقتصادی هستند و آنها را بازمیتابند. پذيرش اين امر که فلسفه، حقوق، اخلاق، زيبايیشناسی، تئولوژی و غيره، صرفا" روبنايی برای زيربنای اجتماعی ـ اقتصادی هستند، شاخص ماترياليسم تاريخی است. به عبارت ديگر، ماترياليسم تاريخی، تأثير آغازين ايدهها را منکر میشود و آنها را به عوامل مادی مشروط میسازد. مارکس انديشهای را که وابستگی ايدهها به پيششرطهای مادی را نمیپذيرد، آگاهی کاذب يا «ايدئولوژی» مینامد. مطابق نظر مارکس، اين آگاهی انسان نيست که هستی اجتماعی او را متعين میسازد، بلکه آگاهی انسان تحت جبر هستی اجتماعی قرار دارد. اين مناسبات وابستگی، با مناسبات ميان روبنا و زيربنا در کل جامعه منطبق است. تعيين کننده، زيربنای اقتصادی جامعه يعنی نيروهای مولده و مناسبات توليدی است و روبنای سياسی و نظری و همچنين ارزشها و هنجارها، صرفا" توجيهات ايدئولوژيک و تضمينهای حقوقی برای زيربنای اقتصادی و مآلا" طبقهی حاکم هستند. به اين ترتيب، برای مارکس انديشهی فلسفی نيز، به بخشی از ايدئولوژی روبنايی تبديل میگردد و همين امر، علت رويگردانی وی از فلسفه بطور فینفسه و رويکرد او به دانشهايی چون اقتصادسياسی و جامعهشناسی را توضيح میدهد. مارکس و انگلس در يکی از آثار مشترک خود تحت عنوان «ايدئولوژی آلمانی» در نقد واقعيتگريزی پيروان هگل تصريح میکنند که: آنان مدعیاند که اصطلاح درست برای فعاليت خود را يافتهاند و آن پيکار عليه بيهودهگويی است. اما فراموش میکنند که خود نيز در مقابله با اين بيهودهگويی، کاری جز بيهودهگويی نمیکنند و پيکار با بيهودهگويیهای اين جهان، هرگز به معنی پيکار با جهان واقعا" موجود نيست. به ذهن هيچيک از اين فيلسوفان خطور نکرده است که از رابطهی ميان فلسفهی آلمانی و واقعيت آلمان، و از رابطهی ميان نقد آنان و پيرامون مادیشان بپرسد.
و در همين راستا، فريدريش انگلس در اثر معروف خود تحت عنوان «لودويگ فويرباخ و پايان فلسفهی کلاسيک آلمانی» خاطر نشان میسازد که: دريافت مارکسی از تاريخ، به فلسفه در قلمروی تاريخ و طبيعت پايان داده است و اينک در همه جا ديگر موضوع بر سر آن نيست که روابط را در ذهن به انديشه درآوريم، بلکه بر سر آن است که آنها را در واقعيات مکشوف سازيم. انگلس میافزايد: در آلمان بويژه در قلمرو علوم تاريخ و از جمله فلسفه، با زوال فلسفهی کلاسيک، روح سابق پژوهش نظری بیملاحظه نيز ناپديد شده است و التقاطگری بیمايه و ترس ملاحظهکارانه نسبت به مقام و عايدی تا حد پستترين جاهطلبی جای آن را گرفته است. نمايندگان رسمی فلسفه، ايدئولوگهای آشکار بورژوازی و دولت موجودند، آنهم در زمانی که هر دو در تقابل علنی با طبقهیکارگر ايستادهاند.
بدينسان است که مارکس در پی «تغيير جهان»، در مهمترين اثر خود «سرمايه» (کاپيتال) به بازنمود قوانين حرکت نظام سرمايهداری میپردازد. «اضافهارزش» يکی از مفاهيم کانونی نظريهی اقتصادی اوست. در توضيح بسيار ساده و فشردهی آن نخست بايد گفت که منظور از ارزش، «ارزش مبادله» است و مارکس آن را صورتی پديداری از مفهوم انتزاعی کار انسانی میفهمد. به نظر مارکس، کار، جوهر سازندهی ارزش و همزمان معياری ارزشی است. فقط کار است که ارزش میآفريند و نه سرمايه و يا گردش کالا. «نيرویکار» کارگر نيز خود يک کالاست. ارزش يک کالا، وابسته به زمان کاری است که بطور ميانگين برای توليد آن در اقتصاد مصرف میشود. برای نمونه، ارزش کالايی چون «نيرویکار»، از طريق ارزش کاری متعين میگردد که برای توليد يا بازتوليد نيرویکار لازم است. مارکس آن بخش از کار روزانه را که فرآوردهای ارزشی به ميزان ارزش نيرویکار میآفريند «کار لازم» و آن بخش از کار روزانه را که از اين «کار لازم» فراتر میرود، «اضافهکار» مینامد. در بخش اخير کار روزانه است که «اضافهارزش» توليد میشود. سرمايهدار يا صاحب وسايل توليد، از طريق تصرف همين «اضافهکار» که سرچشمهی «اضافهارزش» و در واقع سود است و با رشد توليد افزايش میيابد، کارگر را که فاقد ابزار توليد است مورد بهرهکشی قرار میدهد و يا بقول معروف استثمار میکند. بنابراين، «اضافه ارزش» ما به تفاوت ارزش نيروی کار مزدبگيران و بازده کار است و درجهی استثمار کارگران، وابسته به ميزان «اضافهارزشی» است که توليد میکنند. به نظر مارکس، پولی که از طرف سرمايهداران در نيرویکار و ابزار توليد سرمايهگذاری میشود، غايت گرايش به ازدياد نامحدود را دنبال میکند و رشد سرمايه يا به عبارت ديگر «انباشت» آن که با تجمع و تمرکز همراه است، تضاد فزايندهای ميان ثروت و فقر ايجاد میکند و به دو قطبیشدن جامعه و وخامت بيشتر وضعيت کارگران منجر میگردد.
به اين ترتيب مارکس نتيجه میگيرد که نظام سرمايهداری، نظامی مبتنی بر استثمار انسان از انسان است و به اين اعتبار نه تنها نظامی غيرانسانی، بلکه حتا ضدانسانی است. مارکس اساسا" نظام اجتماعی مبتنی بر مالکيت خصوصی را نفی میکند، چرا که به عقيدهی او در جامعهی مبتنی بر مالکيت خصوصی، انسان از ذات خود بيگانه میشود. «ازخودبيگانگی» يکی از مفاهيم کليدی در آرای انسانشناختی (آنتروپولوژيک) و اجتماعی مارکس است. به عقيدهی وی، پيش از شکوفايی سرمايهداری، مالکيتخصوصی صرفا" ناشی از ارادهی ذهنی برای ثروتمندشدن بود. اما با انقلاب بورژوايی، آزادی کامل تجارت فراهم گشت و سرمايهداری در چارچوب ملی به اوج رقابت بینظم در بازار کالا، سرمايه و کار رسيد. اين رقابت بینظم و بیسالارانه (آنارشيک)، باعث شد که انباشت سرمايه بر اصل بلعيدن يا بلعيدهشدن استوار گردد. به اين ترتيب ارادهی ذهنی سرمايهداران برای انباشت سرمايه، به جبری عينی برای انباشت هر چه بيشتر جهت بقا دگرگون شد. جبر سود حداکثر، بدون دخالت توليدکنندگان و از بالای سر آنان خود را به صورت امرقانونمند بيگانه و ناشناسی تحميل میکند. هم سرمايهداران و هم مزدبگيران، به يک اندازه مطيع چنين امری میشوند. سرمايهداران به کارمندان و مجريان صرف اين انباشت سرمايهی حداکثر و مستقل، تحت فشار دائمی رقابت و پيشرفت فنآورانه تبديل میگردند. و کارگران با کار خود بيگانه میشوند و آن را نه تأييد بلکه نفی میکنند. زيرا آنان در کار ديگر نه خير، بلکه شّری احساس میکنند که نه به آزادسازی انرژی جسمی و روحی، بلکه به فرسايش جسم و ويرانی روح میانجامد. مارکس در يکی از نخستين آثار خود يعنی «يادداشتهای اقتصادی ـ فلسفی» تصريح میکند که در نتيجهی چنين روندی، کارگر فقط وقتی بيرون از کار است، خود را بازمیيابد و وقتی کار میکند، از خود بیخود میشود. او هنگامی در خانه است که کار نمیکند و هنگامی که کار میکند در خانه نيست. به اين اعتبار، کار او داوطلبانه نيست، بلکه جبرا" کار اجباری است. پس کار او نه برآورندهی يک نياز، بلکه ابزاری در خدمت برآوردن نيازهای غيرخود است. اين بيگانگی در آنجا کاملا" متجلی میگردد که به محض آنکه جبر فيزيکی يا جبر ديگری وجود نداشته باشد، کارگر از کار چونان طاعون فرار میکند. پيامد قهری بيگانگی انسان از محصول کار خود، بيگانه شدن انسان از انسان است.
برای چيرگی بر اين از خودبيگانگی انسان، بايد مناسبات توليدی سرمايهداری و بويژه مالکيت خصوصی بر ابزار توليد را از ميان برداشت و مالکيت اشتراکی را جانشين آن ساخت. به عقيدهی مارکس، تاريخ همهی جوامع بشری تا کنون، تاريخ مبارزهی طبقاتی بوده است و نظام سرمايهداری آخرين نظام طبقاتی تاريخ است. چرا که اين نظام با رشد صنايع بزرگ همراه است و پرولتاريا را که «گورکن» آن و خود محصول صنايع بزرگ است به دست خود میآفريند. مارکس نابودی نظام سرمايهداری و پیريزی کمونيسم را رسالت تاريخی طبقهی کارگر میداند.
مارکس و انگلس در «مانيفست حزب کمونيست» به توضيح بيعدالتی در نظام سرمايهداری میپردازند و تصريح میکنند که کارگران در نظام سرمايهداری تنها در صورتی میتوانند زندگی کنند که کار بيابند و فقط تا زمانی کار میيابند که کارشان سرمايه را افزايش دهد. اين کارگران که ناچارند کار خود را روزانه بفروشند، کالايی هستند مانند اشياء ديگر مورد داد و ستد. در نتيجهی کاربرد ماشين و تقسيمکار، کارگر به ضميمهی سادهی ماشين تبديل شده است. بنابراين هزينهای که برای کارگر صرف میشود، تقريبا" فقط محدود است به هزينهی معاشی که بتواند حيات او و ادامهی نسلش را تأمين کند.
مارکس و انگلس سپس برای چيرگی بر اين بيعدالتی اجتماعی، کسب قدرت سياسی توسط کارگران (پرولتاريا) و رفتن به سوی جامعهی کمونيستی را پيشنهاد میکنند. به عقيدهی آنان، ويژگی کمونيسم، برانداختن مالکيت بورژوايی است و از آنجا که مالکيت خصوصی بورژوايی، آخرين و کاملترين مظهر شيوهی توليد و تملک مبتنی بر تضادهای طبقاتی و استثمار انسانها به دست انسانهای ديگر است، میتوان هدف کمونيسم را در برانداختن مالکيت خصوصی خلاصه کرد. اگر سرمايه که قدرتی نه شخصی بلکه اجتماعی است، به مالکيت جمعی همهی اعضای جامعه تبديل گردد، خصلت اجتماعی مالکيت تغيير میکند، يعنی مالکيت خصلت طبقاتی خود را از دست میدهد. البته به اعتقاد مارکس و انگلس، کمونيسم امکان تملک محصولات اجتماعی را از هيچکس سلب نمیکند، بلکه فقط اين امکان را سلب میکند که با تملک اين محصولات، تسلط اسارتآور بر کار انسانی ديگر برقرار گردد.
مارکس و انگلس در ديگر اثر مشترک خود «ايدئولوژی آلمانی» نيز بر نکتهی يادشده انگشت گذاشته و تصريح کردهاند که: «کمونيسم آن جنبش واقعی است که وضع موجود را رفع میکند. با رفع مالکيت خصوصی و با سازماندهی کمونيستی توليد و نابودی آن بيگانگیای که در رفتار انسانها نسبت به فرآوردههای خود وجود دارد، قدرت رابطهی تقاضا و عرضه نيز نابود میشود و انسانها دوباره بر دادوستد، توليد و شيوهی رفتار متقابلشان حاکم میگردند».
مارکس برابری حقوقی در جامعهی بورژوايی را ظاهری و در خدمت لاپوشانی ساختارهای استثماری آن میداند. اساسا" دولت برای مارکس چيزی جز ابزار اعمال قهر طبقهی حاکم نيست. از همينرو، در جامعهی سرمايهداری نيز دولت صرفا" ابزاری در خدمت تحکيم سيطرهی بورژوازی و فشار و ظلم نسبت به پرولتارياست. مطابق چنين دريافتی از دولت، طبعا" حقوق معتبر در جامعه نيز به مثابه قوانين طبقهی حاکم و در خدمت منافع آن تفسير میشود. انگلس در همان کتاب «لودويگ فويرباخ و پايان فلسفهی کلاسيک آلمانی» خاطرنشان میسازد که: «در وجود دولت، نخستين نيروی ايدئولوژيک مسلط بر انسان در برابر ما خودنمايی میکند. جامعه برای خود ارگانی به منظور دفاع از منافع عمومی خود در مقابل حملههای داخلی و خارجی به وجود میآورد. اين ارگان، قدرت حاکمهی دولتی است و به محض آنکه پديدآمد، نسبت به جامعه کسب استقلال میکند و هر قدر بيشتر به ارگان يک طبقهی معين تبديل میگردد و تسلط اين طبقه را مستقيمتر عملی میکند، به همان اندازه در اين مورد موفقيت بيشتری دارد. مبارزهی طبقهی ستمکش عليه طبقهی حاکم، ناگزير به مبارزهی سياسی يعنی به مبارزهای تبديل میگردد که پيش از هر چيز متوجه تسلط سياسی اين طبقه است». به همين دليل است که مارکس و انگلس، کسب قدرت سياسی توسط طبقهیکارگر و درهمشکستن ماشين دولتی بورژوازی را برای پايان دادن به يک چنين بيعدالتی اجتماعی ضروری میدانند. قدرت سياسی تصرف شده توسط پرولتاريا، بايد به مثابه وسيلهای در خدمت انقلابیکردن مناسبات اجتماعی قرار گيرد و به اين وضعيت ناعادلانه پايان دهد که: « در جامعه کسی که کار میکند چيزی به دست نمیآورد و آنکه چيزی به دست میآورد، کار نمیکند».
در همين زمينه، در «مانيفست حزب کمونيست» تأکيد شده است که نخستين گام انقلاب کارگری عبارت است از برکشيدن پرولتاريا به جايگاه طبقهی حاکم. پرولتاريا از حاکميت سياسی خويش برای آن استفاده خواهد کرد که تمام سرمايه را گام به گام از چنگ بورژوازی بيرون کشد، تمام افزارهای توليد را در دست دولت يعنی پرولتاريای متشکل شده به صورت طبقهی حاکم متمرکز سازد و تودهی نيروهای مولده را حتیالامکان با سرعت افزايش دهد.
البته بايد خاطرنشان ساخت که مارکس و انگلس امکان پيروزی کمونيسم به صورت محلی را نفی میکنند. آنان در کتاب «ايدئولوژی آلمانی» تصريح میکنند که: «برای اينکه قدرتی «تحملناپذير» گردد، يعنی قدرتی که عليه آن انقلاب صورت پذيرد، بايد تودهی بشريت را «فاقد مالکيت» سازد و همزمان در تضاد با جهانی موجود از ثروت و فرهنگ باشد. پديدهی تودهی «فاقد مالکيت» در همهی ملل دنيا، تحول هر يک را وابسته به ديگری میکند و سرانجام افراد تاريخ ـ جهانی و با تجربهی جهانشمول، جانشين افراد محلی میگردند. کمونيسم بطور تجربی فقط میتواند به مثابه عمل ملل حاکم «يکباره» و همزمان ممکن گردد، چيزی که پيششرط آن تکامل جهانی نيروهای مولده و مراودهی جهانی پيوسته با آن است».
مارکس روند پس از کسب قدرت سياسی توسط پرولتاريا را به مثابه يک دورهی سياسی گذار در نظر میگيرد و در رسالهی انتقادی خود در مورد برنامهی حزب کارگران آلمان تحت عنوان «نقد برنامهی گوتا» خاطر نشان میسازد که: «ميان جامعهی سرمايهداری و کمونيستی، يک دورهی تحولات انقلابی از اين به آن قرار دارد. اين دوره منطبق است با يک دورهی گذار سياسی که دولت آن چيزی جز ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا نمیتواند باشد». به اشاره بايد گفت که مارکس فرمول «ديکتاتوری پرولتاريا» را از «لويیآگوست بلانکی» انقلابی فرانسوی سدهی نوزدهم اقتباس کرده است که از آن ديکتاتوری آموزشی برای آمادهسازی کمونيسم را میفهميد. مارکس يادآور میشود که هدف بايد آزادسازی واقعی دولت يعنی تبديل آن از ارگانی تحميلی بر جامعه به ارگانی تحت تسلط مطلق جامعه باشد. اما برای مارکس اين آزادسازی دولت، غايت فینفسه نيست، چرا که با از بين رفتن تضادهای طبقاتی و ايجاد جامعهی بیطبقهی کمونيستی، دولت نيز به مثابه ابزار اعمال حاکميت يک طبقه، علت وجودی خود را از دست میدهد و زوال میيابد.
در «مانيفست حزب کمونيست» در زمينهی ياد شده میخوانيم که: «هنگامی که پرولتاريا در جريان پيکار عليه بورژوازی الزاما" به مثابه يک طبقه متحد میگردد و از طريق انقلاب خود را به طبقهی حاکم تبديل میسازد و در مقام طبقهی حاکم مناسبات کهن توليدی را با توسل به قهر از ميان برمیدارد، با رفع اين مناسبات توليدی، شرايط وجود تضاد طبقاتی، اساسا" طبقات و از آن طريق حاکميت خود به مثابه يک طبقه را نيز رفع میکند». و به اين ترتيب، «جای جامعهی کهن بورژوايی با طبقات و تضادهای طبقاتی آن را جامعهای میگيرد که در آن تکامل آزاد هر فرد، شرط تکامل آزاد همگان است». جامعهی مورد نظر مارکس، چيزی جز يک «جمهوری کار» نيست.
مارکس در «نقد برنامهی گوتا»، خطوطی کلی از جامعهی آرمانی و عادلانهی خود را ترسيم میکند: در مراحل نخستين جامعهی کمونيستی، فرد توليد کننده، دقيقا" همان چيزی را از جامعه دريافت میکند که با نيروی کار خود و به شکل ديگر به آن تحويل داده است. از آنجا که اين دادوستد نيز در حکم مبادلهی کالاهای همارزش است، پس در آن همان قوانين مبادلهی کالا حاکم خواهد بود. اما شکل و محتوای اين مبادله تغيير خواهد يافت، زيرا در شرايط تازه، هيچکس نخواهد توانست چيزی جز کار خود عرضه کند و از طرف ديگر چيزی جز وسايل مصرفی در مالکيت او نخواهد بود. اما از آنجا که برخی افراد نسبت به ديگران از برتریهای جسمی و روحی برخوردارند و میتوانند کار بيشتری انجام دهند، پس حقوق برابر ميان افراد میتواند به حقوق نابرابر برای کار نابرابر تبديل گردد. اگر چه جامعه اختلاف طبقاتی را به رسميت نمیشناسد و همگان را در حکم کارگرانی همسان میداند، اما خاموشانه استعدادهای نابرابر فردی و توانايی بازده کار را به مثابه امتيازات طبيعی به رسميت میشناسد. به اين معنا از نظر محتوايی به حق نابرابری تمکين میکند. مارکس تصريح میکند که در مراحل نخستين جامعهی کمونيستی، يعنی در زمانی که اين جامعه پس از دردهای طولانی زايمان از بطن جامعهی سرمايهداری بيرون آمده، اين کمبودها اجتنابناپذير خواهند بود. اما در مرحلهی بالاتر جامعهی کمونيستی، يعنی پس از آنکه تبعيت بندهوار فرد از تقسيمکار و تضاد ميان کار روحی و بدنی از ميان رفت؛ پس از آنکه کار از وسيلهای برای زندگی، به نياز زندگی تبديل شد؛ و پس از آنکه با تکامل همهجانبهی افراد، نيروی مولدهی آنان نيز رشد کرد و چشمههای ثروت تعاونی کاملا" جاری گشت، تنها درآن زمان میتوان از افق حقوقی تنگ بورژوايی فراتر رفت و جامعه خواهد توانست بر درفش خود بنويسد که: «از هر کس مطابق استعدادهايش، به هر کس مطابق نيازهايش».
منبع: http://www2.dw-world.de/persian/Dialog/1.177109.1.html
...................................................
تأملاتی دربارهی عدالت (گفتار دوازدهم): کارل پوپر و انديشهی عدالت
در پيگيری مباحث عدالت، به سدهی بيستم و آرای کارل رايموند پوپر فيلسوف اتريشیتبار انگليسی میرسيم. پوپر با برآمد حکومتهای تامگرا (توتاليتاريستی) در اروپا، دو اثر مهم خود يعنی «جامعهی باز و دشمنان آن» و نيز «فقر تاريخگرايی» را که شالودهی فلسفهی سياسی او را میسازند، منتشر ساخت. اين دو اثر، تلاش وی را در دفاع از آزادی، مقابله با جنگ و طرد انديشههای سياسی تامگرايانه و اقتدارطلبانه نشان میدهند.
پوپر متفکرانی را که با انديشههای خود عملا" در خدمت خودکامگان و راهگشای حکومتهای جبار بودهاند، «پيامبران کاذب» مینامد و تأکيد میکند که ما بايد در انتقاد از ميراث فرهنگی خود روشن سخن بگوييم و عادت دفاع از بزرگمردان را ترک کنيم، چرا که بسياری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای سنگين مرتکب شدهاند و تسلط فکريشان هنوز مايهی گمراهی انسانهاست. «پيامبران کاذب» در آثار پوپر با دقتی سنجشگرانه رديابی میشوند و سرانجام در مقابل قاضی دادگاه عقل قرار میگيرند. افلاطون و هگل دو تن از متفکرانی هستند که پوپر آنان را سزاوار سرزنشهای تند میداند و انديشههايشان را در خدمت دشمنی با آزادی و عروج نظامهای تامگرا (توتاليتر) ارزيابی میکند.
پوپر مارکسيسم را نيز در راستای تلاش برای ساختن جهانی بهتر، يکی از خطاهای بزرگ انسانی به شمار میآورد و در سنجش آرای مارکس خاطرنشان میسازد که پيشبينیهای وی در مورد آيندهی «نظام سرمايهداری» نادرست از آب درآمده و اين نظريهی او که با رشد سرمايهداری، کارگران بطور روزافزون دچار فقر و نکبت میگردند و لايههای ميانی نيز به خيل عظيم آنان میپيوندند، متحقق نشده است. به نظر پوپر، مارکس در اين ادعای خود دچار يک تناقض درونی شده است، زيرا نمیتوان از طرفی مستمرا" توليد انبوه کالا را افزايش داد و از طرف ديگر ادعا کرد که همواره بر سپاه تنگدستان و بیچيزان افزوده میگردد؛ پس چه کسی قرار است اين همه کالا را مصرف نمايد؟
پوپر به دفاع از دستاوردهای دمکراسی ليبرال برمیخيزد و عليرغم انتقاد از ضعفهای آن، چنين نظامی را عادلانهترين و بهترين نظامی ارزيابی میکند که تا کنون در تاريخ بشريت تحقق يافته است. به نظر وی، تمام نظامهايی که در طول تاريخ به انسانها وعدهی بهشت روی زمين را دادهاند، سرانجام به دوزخ منتهی شدهاند، اما دمکراسی تنها نظامی است که صرفا" با تلاش و ارادهی خود مردم میتواند پابرجا بماند. به عقيدهی پوپر، اگر قرار باشد افزون بر آزادی، «دمکراسی اقتصادی» (عدالت اجتماعی) نيز ايجاد گردد، همين «آزادی صوری محض» تنها وثيقهی تحقق آن است. پوپر تصريح میکند که مارکس در نظری ساده لوحانه، دولت را ابزار سرکوب طبقهی حاکم ارزيابی میکند و وعدهی زوال آن را در جامعهی بیطبقه میدهد، اما مارکس هرگز به اين معمای آزادی دست نيافت که دولت در تأمين آزادی و انسانيت چه خدماتی میتواند و بايد انجام دهد. به نظر پوپر، بايد از طريق استقرار آزادی، بر قدرت مهار زد و آن را رام کرد. سپس میتوان از طريق ايجاد نهادهايی در حيطهی نظام دمکراتيک، بر قدرت اقتصادی نيز مهار زد و مانع دربندشدن انسانها گشت؛ اما با از بين رفتن آزادی، حتا برابری ميان بنديان نيز باقی نخواهد ماند.
در آنچه که مشخصا" به بحث عدالت مربوط میگردد، کارل پوپر در نخستين جلد از کتاب «جامعهی باز و دشمنان آن» تحت عنوان «افسون افلاطون»، به بررسی ديدگاههای فيلسوف کلاسيک يونان میپردازد و از جمله «عدالت تامگرا»ی او را به شدت مورد نکوهش قرار میدهد. وی از جمله خاطر نشان میسازد که در حاليکه مفهوم عدالت در ذهن ما معنای تقسيم برابر در مسئوليتهای شهروندی يعنی تقسيم محدوديتهای آزادی، برابری در مقابل قانون و غيرجانبدار بودن محاکم قضايی را تداعی میکند، افلاطون از اين مفهوم، مزايای طبقاتی را درک میکند. به نظر پوپر دريافت انساندوستانه از عدالت به اين معناست که مساوات در ميان انسانها برقرار باشد، مزايای «طبيعی» حذف گردند، فرديت حفظ شود و سرانجام پاسداری از آزادیهای شهروندان وظيفهی دولت تلقی گردد. به عقيدهی پوپر، افلاطون در مقابل هر يک از اين خواستههای سياسی يک اصل میگذارد: اصل برتری طبيعی، اصل تامگرايی و اصلی که به موجب آن، پشتيبانی و تقويت دولت بايد وظيفه و هدف فرد باشد.
پوپر در جستجوی نظام عادلانهی سياسی، اين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت را مبنی بر اينکه «چه کسی بايد حکومت کند؟»، پرسشی نادرست میداند. به عقيدهی او چنين پرسشی مبتنی بر ديدی اقتدارگرايانه است و پاسخی مرجعيتگونه میطلبد. از همين رو چنين پرسشی، پاسخهای کلاسيکی نيز به همراه آورده است مانند: «بهترينها بايد حکومت کنند» يا «فرزانگان» يا در بهترين حالت «اکثريت بايد حکومت کند». پوپر معتقد است که جای شگفتی نيست که پاسخهاي ارائه شده نه تنها با خود تناقضاتی به همراه میآورند، بلکه بعدها به بديلهای مهملی چون «حکومت کارگران و يا سرمايه داران» و غيره دگرگون میشوند. بطور خلاصه میتوان گفت که برای پوپر در زمينهی حکومت کردن، پرسش «چه کسی؟» مطرح نيست، بلکه پرسش «چگونه؟» مطرح است.
از همين جهت وی متقابلا" پيشنهاد میکند که بهتر است پرسشی فروتنانهتر را جانشين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت کنيم و آن اينکه بپرسيم: «چهکار میتوانيم بکنيم تا نهادهای سياسی خود را به صورتی سازمان دهيم که امکان زيان وارد کردن حکمرانان بد و نالايق را که فراوانند به حداقل برساند». پوپر معتقد است که بدون تغيير در طرح پرسش يادشده، هرگز نمیتوانيم به نظريهای عقلانی در مورد دولت و مؤسسات آن و يک نظام سياسی عادلانه نائل گرديم. بنابراين بايد به عوض پرسش افلاطونی در اين مورد که «چه کسی بايد حکومت کند؟»، متواضعانه بپرسيم که: «کدام شکل حکومتی اجازه میدهد بتوانيم يک حکومت زورگو و يا هر حکومت بد ديگری را بدون خونريزی برکنار کنيم؟». به اين ترتيب میتوان نتيجه گرفت که دمکراسی امروز نيز مانند دمکراسی 2500 سال پيش در آتن، تلاشی است برای ايجاد آنچنان نظام حکومتی که بايد مانع عروج جباريت شود.
پوپر خاطر نشان میسازد که دمکراسی به معنای «حکومت مردم»، نام فريبندهای است، چرا که در هيچ جا مردم حکومت نمیکنند و نبايد هم حکومت کنند. زيرا حکومت اکثريت به سادگی میتواند به بدترين نوع جباريت تبديل شود و حقوق اقليت را يکسره از ميان بردارد. اما دمکراسی تنها شکل حکومتی است که عليرغم نام فريبندهی خود و تحت فشار مشکلات و دشواريهای عملی، توانسته اين هدف را در مقابل خود قرار دهد که با وضع کردن قوانين مشروط، ايدههای عدالت، انسانيت و بيش از هر چيز آزادی را در چارچوب قانونيت، تا آنجا که مقدور است متحقق سازد. به اين اعتبار میتوان گفت که دمکراسی از نظر پوپر نه حکومت مردم، بلکه تجهيز نهادی در مقابله با ديکتاتوری است. دمکراسیها در تلاشند تا به ياری قوانين مشروط و تأسيسات ساختاری، مانع شوند تا جباريت سربرآورد، اگر چه اين تلاشها همواره قرين موفقيت نبوده است.
پوپر در تعيين سنجيدار نظام سياسی آزاد خاطر نشان میسازد که نظامی از نظر سياسی آزاد است که نهادهای سياسی آن به شهروندانش اين امکان عملی را بدهد که در صورت ارادهی اکثريت بتوانند حاکمان را بدون خونريزی برکنار سازند. به عبارت ديگر ما هنگامی از نظر سياسی آزاديم که بتوانيم حاکمان خود را بدون خونريزی برکنار کنيم و تا زمانی که چنين امکانی داريم نبايد نگران باشيم که چه کسی حکومت میکند. پوپر نام چنين نظامی را که در دمکراسیهای غربی وجود دارد «جامعهی باز» میگذارد. مهمترين ويژگی جامعهی باز، علاوه بر سنجيدار يادشده، رقابت آزاد بر سر نظريات علمی و شفافيت در گسترههای آن است. جوامع باز نقطهی مقابل جوامع بسته و توتاليتاريستی هستند که در آنها به جای رقابت آزاد بر سر نظريههای علمی، منظومهی کاملی از عقايد ايدئولوژيک با ادعای انحصار حقيقت حاکم است. در جوامع باز، روش نقد خردگرايانه، به نابودی منتقد نمیانجامد و خشونت در حذف نظريات مخالف نقشی ندارد. نقد عاری از خشونت است که راه را برای انکشاف خرد میگشايد.
پوپر در دفاع از دمکراسی ليبرال تصريح می کند که بايد از خود بپرسيم بيلان نيکی و بدی که اين نظام تا کنون دربرداشته چگونه است؟ آيا نيکیهای چنين نظامی بر بديهای آن میچربد؟ او میافزايد: اگر چه دمکراسی بهترين نظام قابل تصور و از نظر منطقی بهترين نظام ممکن نيست و در بسياری از زمينهها میتوان و بايد آن را بهبود بخشيد، اما اين نظام از نظر تاريخی بهترين نظام سياسی است که ما سراغ داريم. معنای اين سخن آن نيست که ما نبايد اين نظام را مورد انتقاد قرار دهيم. دمکراسی اساسا" به نقد زنده است و دستاوردهای آن را نمیتوان هميشگی و بازگشتناپذير دانست. اين خطر همواره وجود خواهد داشت که اين نظام به سرعت آنچه را که به دست آورده از دست بدهد.
کارل پوپر در يکی ديگر از آثار مهم خود تحت عنوان «گمانها و وازنشها»، از جمله در توضيح دريافت خود از عدالت، به بحث در مورد آغازههای ليبراليسم میپردازد و تزهای گوناگونی در اين زمينه ارائه میدهد. به نظر وی، دولت اساسا" شّر است اما شّری ضروری. اختيارات دولت نبايد بيش از آن باشد که ضرورت ايجاب میکند. به نظر پوپر، برای نشان دادن ضرورت اين شرّ لازم نيست که به توماس هابس متوسل شويم و انسان را گرگ انسان بدانيم. حتا اگر انسان را دوست انسان يا فرشتهی انسان بدانيم، باز در چنين جهانی انسانهای ضعيف و انسانهای قوی وجود خواهند داشت. اما در چنين جهانی افراد ضعيف از اين حق برخوردار نيستند که افراد قوی آنان را تحمل کنند و در واقع بايد از بابت لطف آنان در تحملشان سپاسگزار باشند. حال هر کس ـ اعم از ضعيف يا قوی ـ که بر اين نظر است که هر انسانی حق زندگی دارد و میبايست از حق او پاسداری شود، ضرورت وجودی دولت را به رسميت میشناسد، دولتی که بايد از حق همگان پاسداری کند.
پوپر میافزايد که نشان دادن اين امر که دولت در عين حال يک خطر دائمی است کار دشواری نيست. زيرا هرآينه دولت بخواهد وظايفی را که به آن محول شده انجام دهد، بايد قدرت و اختيارات بيشتری از تک تک شهروندان و حتا گروههای اجتماعی داشته باشد. تدابيری که ما برای مقابله با خطر سوء استفاده از اين قدرت و اختيارات میانديشيم و تأسيساتی که به اين منظور ايجاد میکنيم، هيچکدام نمیتوانند چنين خطری را کاملا" از بين ببرند. ما همواره محکوميم هزينهی پاسداری از حق را به دولت بپردازيم، نه فقط به صورت ماليات، بلکه حتا از طريق تحقيری که به واسطهی تکبر دولتمردان نصيب ما میگردد. اما مهم اين است که هزينهای که میپردازيم خيلی گزاف نباشد.
به نظر پوپر، دمکراسی نمیتواند و نمیبايست در حق شهروندان خود نيکوکاری کند. در واقع نيز دمکراسی به تنهايی نمیتواند کاری صورت دهد. نيکوکاری بايد توسط شهروندان صورت گيرد. دمکراسی چيزی جز چارچوبی مناسب برای کنش افراد نيست و ما اجازه نداريم دمکراسی و آزادی را با رفاه و معجزهی اقتصادی يکی بگيريم. خطای بزرگی است اگر برای مردم چنين تبليغ کنيم که آزادی برای همگان رفاه، و دمکراسی برای جامعه اعتلای اقتصادی به همراه خواهد آورد. آزادی هرگز به معنای رفاه و خوشبختی تک تک انسانها نيست. اين امر تا حدود زيادی به شانس و اقبال و شايد به طور نسبی به لياقت و تلاش و فضيلتهای ديگر وابسته است. بايد بطور واقعبينانه مرزهای دولت رفاه را در نظر گرفت و خطرناک است اگر مسئوليت انسانی را در مورد خود و وابستگانش از او سلب و يا پيکار زندگی را برای انسان جوانی زيادی آسان کنيم. چرا که در نتيجهی از بينرفتن مسئوليت شخصی بیميانجی، میتواند معنای زندگی افراد نيز از دست برود.
به باور پوپر، آنچه که میتوان دربارهی دمکراسی و آزادی گفت، در بهترين حالت اين است که آنها تأثير لياقت شخصی فرد را بر روی رفاه او تا حدودی نيرومندتر میسازند. پس ما نبايد آزادی را به اين دليل برگزينيم که از آن انتظار زندگی راحتی داريم، بلکه به اين دليل که خود آزادی نمودار ارزشی است که آن را هرگز نمیتوان به ارزشهای مادی فروکاست. پوپر در اين زمينه اين سخن دمکريت فيلسوف يونان باستان را يادآور میشود که: «زندگی تنگدستانه در دمکراسی، به زندگی متمولانه در يک حکومت جبار برتری دارد، چرا که آزادی از عبوديت برتر است» و میافزايد که ما آزادی سياسی را برای اين برنمیگزينيم که اين يا آن چيز را به ما وعده می دهد، ما آن را برمیگزينيم زيرا که تنها صورت انسانی همزيستی ميان افراد بشر را ممکن میسازد؛ تنها صورتی که در آن ما میتوانيم مسئوليت کامل خود را عهده دار شويم. اما اينکه آيا ما قادر خواهيم شد امکاناتی را که آزادی در اختيارمان میگذارد متحقق سازيم، به عوامل بسياری و پيش از همه به خود ما بستگی دارد.
پوپر يادآور میشود که ما به اين دليل دمکرات نيستيم که هميشه حق را به اکثريت میدهيم. قرار نيست اگر اکثريت تصميم به نفع استبداد بگيرد، يک دمکرات دست از اعتقادات خود بردارد. پوپر نقش نهادهايی را که ريشه در سنتهای دمکراتيک جامعه دارند بسيار با اهميت تلقی میکند و يک آرمانشهر (اتوپی) ليبرال، يعنی دولتی را که بصورتی خردگرايانه بر شالودهای بدونسنت استوار باشد ممتنع يا ناممکن میداند. برای او ليبراليسم اعتقادی است متکی بر تغييرات اصلاحطلبانه و تدريجی و نه يک طرح انقلابی. وی خاطر نشان میسازد که آن دسته از سنتهای دمکراتيک جزو مهمترين هستند که چارچوبهای اخلاقی (منطبق بر چارچوبهای نهادی قانونی) جامعه را تشکيل میدهند و تجسم معنای سنتی عدالت و آداب و رسوم و احساس اخلاقی هستند. اين چارچوب اخلاقی، شالودهای است که بر مبنای آن هر جا که لازم باشد يک توافق عادلانه و منصفانه ميان علايق و منافع متعارض ممکن میگردد. طبيعی است که چنين چارچوبی تغييرپذير است، اما تغييرات آن نسبتا" آرام و تدريجی صورت میگيرد. هيچ چيز خطرناکتر از ويران کردن اين چارچوب و اين سنت نيست. يک چنين اقدام ويرانگرانهای (همانگونه که رژيم ناسيونالسوسياليسم در آلمان نشان داد)، قهرا" به زيرپاگذاشتن و از بينبردن همهی ارزشهای انسانی میانجامد.
پوپر در زمينهی عدالت اجتماعی در سطح جهانی تصريح میکند که امروزه با توجه به دستاوردهای فنآوری و رشد اقتصادی، برای بشريت ممکن گرديده است تا گرسنگی و فقر را در جهان ريشهکن سازد، اما مشکلات ديگری مانع از اين امر هستند. وی از جمله يکی از اين مشکلات را در وجود حکومتهای سياسی فاسد و زورگو در کشورهای توسعهنيافته ارزيابی میکند و خاطر نشان میسازد که مردم در بسياری از اين کشورها هنوز از آنچنان بلوغ معنوی برخورد نشدهاند تا بتوانند سرنوشت خود را در دست بگيرند.
منبع: http://www2.dw-world.de/persian/Dialog/1.180091.1.html
..........................................
تأملاتی دربارهی عدالت (گفتار سيزدهم): جان راولز و نظريهی عدالت
جان راولز (John Rawls) فيلسوف آمريکايی، در سال ۱۹۲۱ در بالتيمور زاده شد. وی در آغاز از جمله تحتتأثير انديشههای جان استيوارت ميل بود و مواضعی نزديک به ديدگاههای «فايدهباوران» (يوتيليتاريستها) داشت، اما بعدها از آرای آنان فاصله گرفت و به نقد ديدگاههايشان پرداخت.
راولز در سال ۱۹۷۱ کتابی تحت عنوان «نظريهای دربارهی عدالت» منتشر ساخت که پژواک بينالمللی پرطنينی داشت. اين اثر با تکانهای نيرومند، مباحث مربوط به عدالت اجتماعی را در زمانهی ما به پيش راند. راولز در اين اثر، با نظريههای حقطبيعی و مدنی قرارداد و بويژه انديشههای کانت پيوند برقرار ساخته است. وی در تأملات خود ملهم از انديشهی «وضعيت طبيعی» در آرای روشنگران، وضعيتی به نام «وضعيت اوليه» را به تصور درمیآورد و تأکيد میکند که در چنين وضعيتی، همهی افراد آزاد و عاقل، در شرايط عدمشناختی برابر نسبت به موقعيتهای سياسی، اقتصادی و اجتماعی خود، دو آغازهی عدالت را برمیگزيدند: نخست اينکه همهی انسانها آزادیهای برابر فردی و شهروندی داشته باشند و دوم اينکه نابرابریها در تقسيم نعمات يا قدرت هنگامی مورد پذيرش است که همگان و بويژه آن اعضای جامعه که در موقعيت بدتری قرار دارند از آن فايدهای داشته باشند و افزون بر آن، شانس برابر برای دستيابی به مقامها و منصبها وجود داشته باشد. در واقع میتوان گفت که اين دو آغازه، مضمون کانونی نظريهی عدالت راولز را میسازند. ما در اين گفتار، با نگاهی گذرا به کتاب «نظريهای دربارهی عدالت» جان راولز، تلاش خواهيم کرد که به آغازههای يادشده نزديکتر شويم.
راولز در توضيح «نقش عدالت» خاطر نشان میسازد که عدالت نخستين فضيلت نهادهای اجتماعی است، درست مانند نقشی که حقيقت برای سيستم تفکر انسان دارد. بنابراين، همانگونه که بايد از آراستهترين و باصرفهترين نظريه در صورت نادرست بودن آن دست کشيد و يا آن را تغيير داد، همچنين بايد آن قوانين و نهادهايی را که ناعادلانه هستند، حتا در صورت توافق بر سر آنها و کارکرد خوبشان تغيير داد و يا ملغی ساخت.
به نظر راولز، هر انسانی از منزلتی خدشهناپذير برخاسته از عدالت برخوردار است که آن را حتا نمیتوان به نام خير کل جامعه از ميان برداشت. بنابراين عدالت اجازه نمیدهد که فقدان آزادی عدهای را از طريق خير بزرگتر برای ديگران توجيه کنيم و عدالت اجازه نمیدهد که در ازای فايدهای بزرگتر برای انبوهی پرشمار، از گروهی کمشمار انتظار ازخودگذشتگی و قربانی داشته باشيم. پس در يک جامعهی عادلانه، حقوق مدنی برابر برای همگان اعتبار دارد و حقوق مبتنی بر عدالت نبايست به موضوع معاملات سياسی و يا بازيچهی علايق اجتماعی تبديل گردد.
راولز در توضيح اهميت يافتن تصور مشترکی از عدالت برای تنظيم مناسبات اجتماعی خاطر نشان میسازد که افراد جامعه معمولا" دريافتهای گوناگونی از عدالت و بيعدالتی دارند و توافقی ميان آنان بر سر قواعد بنيادين همزيستی اجتماعی وجود ندارد. علايق مختلف، آنان را به منازعه میکشاند و هر کس مايل است که از نعمات مادی سهم بيشتری داشته باشد. بنابراين، قواعدی برای تقسيم نعمات مادی ضروري هستند. اين قواعد، آغازههای عدالت اجتماعی را میسازند. اين آغازهها تفويض حقوق و وظايف را به نهادهای اجتماعی ممکن میسازند. اگر چه فايدهی شخصی انسانها را وامیدارد تا مراقب يکديگر باشند، اما احساس مشترک عدالت در آنان، برايشان اين زمينه را فراهم میآورد تا اشکال مطمئنی از همزيستی را بيابند. تصور مشترک از عدالت است که در ميان انسانهايی با هدفهای گوناگون، صلح مدنی ايجاد میکند. تلاش مشترک برای عدالت، مرزهای فعاليت به دنبال اهداف ديگر را متعين میسازد. بنابراين، تصور مشترکی از عدالت، آغازهی يک نظم مطلوب برای جامعهی انسانی است.
راولز تأکيد میکند که اگر چه انسانها در مورد قواعد بنيادين همزيستی اتفاق نظر ندارند، اما هريک از آنان تصوری از عدالت دارد. معنای آن اين است که آنان ضرورت آغازههايی برای تعيين حقوق و وظايف بنيادين و نيز تقسيم عادلانهی ثمرهها و بارهای همزيستی اجتماعی را تشخيص میدهند و حاضرند آنها را به رسميت بشناسند. بنابراين میتوان بطور طبيعی در کنار تصورات گوناگون دربارهی عدالت، به مفهومی از عدالت انديشيد که نقش مشترکی از آن تصورات داشته باشد. مثلا" انسانها عليرغم تصورات گوناگون از عدالت میتوانند در اين زمينه اتفاق نظر داشته باشند که نهادهای اجتماعی زمانی عادلند که در تفويض حقوق و وظايف بنيادين، خودکامانه ميان انسانها تفاوت قائل نشوند و قواعد آنها مصالحهای عاقلانه برای حيات اجتماعی ايجاد کند. به نظر راولز، میتوان بر سر نهادهای عادلانه به توافق رسيد، زيرا همين دو مفهوم «تفاوت خودکامانه» و «مصالحهی عاقلانه» که در مفهوم عدالت مستترند، میتوانند از طرف هر فرد مطابق آغازههای عدالتش تعبير شوند. راولز نتيجه میگيرد که تفکيک ميان مفهوم عدالت و تصورات تک تک افراد از عدالت اگر چه مشکل مهمی را حل نمیکند، اما به شناخت نقش آغازههای عدالت اجتماعی ياری میرساند.
جان راولز در بخش ديگری از کتاب خود، به «موضوع عدالت» میپردازد و تصريح میکند که انسان چيزهای زيادی را عادلانه و ناعادلانه میداند: نه تنها قوانين، نهادها و نظامهای اجتماعی را، بلکه همچنين کنشهای گوناگون مانند تصميمگيریها، داوریها و ارزشگذاریهای اخلاقی را. اين امر حتا شامل موضعگيریها و شيوههای رفتاری نيز میشود.
راولز يادآور میشود که ما اما با عدالت اجتماعی سروکار داريم. برای ما نخستين موضوع عدالت، ساختار بنيادين جامعه و به عبارت دقيقتر گونهای است که مهمترين نهادهای اجتماعی، حقوق و وظايف بنيادين و ثمرههای همکاری اجتماعی را تقسيم میکنند. راولز از مهمترين نهادها، قانون اساسی و بااهميتترين مناسبات اقتصادی و اجتماعی را میفهمد و برای نمونه از تأمين قانونی آزادی انديشه و وجدان، بازارهای رقابت، مالکيت خصوصی بر وسايل توليد و خانوادی تکهمسری نام میبرد. به نظر او، مهمترين نهادها بر روی هم حقوق و وظايف انسان را تعيين میکنند و بر شانس زندگی او در اين مورد که چه کاره خواهد شد و چقدر خوب زندگی خواهد کرد تأثير میگذارند. به همين دليل، ساختارهای بنيادين جامعه، موضوع اصلی عدالت هستند، زيرا تأثير آنها بر فرد بسيار ژرف است و از همان آغاز وجود دارد. انسانها در شرايط و موقعيتهای گوناگون اجتماعی زاده میشوند و از شانسهای مختلفی برخوردارند که بعضا" وابسته به نظام سياسی و مناسبات اقتصادی و اجتماعی است. بنابراين نهادهای اجتماعی، مزيت معينی برای بعضی موقعيتهای آغازين ايجاد میکنند. اينها نابرابریهای بويژه ژرف هستند و بر زندگی افراد تأثيری مستقيم میگذارند. اين نابرابریها را نمیتوان صرفا" بر پايهی استحقاق افراد توجيه کرد. آغازههای عدالت اجتماعی را بايد در درجهی نخست معطوف بر همين نابرابریهايی ساخت که احتمالا" در ساختارهای بنيادين هر جامعهای بطور اجتنابناپذير وجود دارند.
راولز نتيجه میگيرد که بنابراين عدالت يک الگوی اجتماعی، عمدتا" وابسته به آن است که حقوق و وظايف بنيادين و امکانات اقتصادی و مناسبات اجتماعی در حوزههای مختلف جامعه چگونه متعين میگردد. لذا مفهوم عدالت اجتماعی، در درجهی نخست معياری برای داوری در مورد خصوصيات تقسيم ساختارهای بنيادين اجتماعی را در اختيار ما میگذارد.
جان راولز در بيان «انديشههای اصلی نظريهی عدالت»، به بازنمود تصوری از عدالت میپردازد که قرار است نظريههای معروف قرارداد اجتماعی لاک، روسو و کانت را عموميت بخشد و به سطح انتزاعی بالاتری ارتقا دهد. به اين منظور تصريح میکند که ما اجازه نداريم آن قراردادها را چنين تصور کنيم که گويا در جامعهای منعقد شدهاند و يا شکل حکومتی معينی را ايجاد کردهاند. انديشهی راهنمای آنها بيشتر اين است که خود را معطوف به توافق اوليهای در مورد آغازههای عدالت برای ساختارهای بنيادين اجتماعی میسازند، يعنی آغازههايی که انسانهای آزاد و خردمند در خدمت منافع خود در يک وضعيت اوليهی برابری، در راستای تعيين مناسبات پايهای در پيوند ميان خود میپذيرفتند. تمام توافقهای ديگر، بايد خود را با اين آغازهها منطبق سازند. آنها گونههای ممکن همکاری اجتماعی و حکومت را تعيين میکنند. جان راولز نام اين نحوهی تأمل دربارهی آغازههای عدالت را «نظريهای در باب عدالت به مثابه انصاف» میگذارد.
وی در توضيح آن خاطر نشان میسازد که میخواهيم تصور کنيم که کسانی که میخواهند برای همکاری اجتماعی متحد شوند، در اقدامی مشترک آغازههايی را برخواهند گزيد که مطابق آنها حقوق و وظايف بنيادين و تقسيم نعمات اجتماعی معين میگردد. به اين اعتبار، قرار است گروهی از انسانها يکبار برای هميشه تصميم بگيرند که چه چيز برايشان عادلانه و چه چيز ناعادلانه است. تصميمی که انسانهای خردمند در چنين وضعيت نظری مبتنی بر آزادی و برابری اتخاذ میکنند، آغازههای عدالت را تعيين میکند.
در نظريهی عدالت به مثابه انصاف، وضعيت اوليهی مبتنی بر برابری، همان نقشی را بازی میکند که وضعيت طبيعی در نظريههای قرارداد اجتماعی بازی میکرد. روشن است که اين وضعيت اوليه به عنوان يک وضعيت واقعی تاريخی به تصور درنمیآيد و مرحلهی بدوی و ابتدايی فرهنگ هم نيست، بلکه وضعيتی کاملا" نظری است و بدان گونه پرداخته شده که به تصور معينی از عدالت منجر میگردد. يکی از خصوصيات اصلی اين وضعيت اوليه آن است که در آن هيچکس جايگاه، طبقه و موقعيت خود را در جامعه نمیداند و از ميزان استعدادهای فطری و طبيعی خود مانند شعور و زور بدنی نيز آگاه نيست. به عبارت راولز، قرار است آغازههای عدالت در پشت «چادری از نادانی» تعيين گردد. اين چادر نادانی متضمن آن است که هيچکس به دليل تصادفهای طبيعی و يا موقعيتهای اجتماعی از امتيازی برخورد نگردد. از آنجا که همه در موقعيت مشابهی بسر میبرند و هيچکس نمیتواند آغازههايی را بينديشيد که برپايهی ويژگیهای شخصی او امتيازی برايش به همراه بياورند، بنابراين میتوان گفت که آغازههای عدالت برخاسته از چنين وضعيتی، نتيجهی يک توافق يا مذاکرهی منصفانه هستند. زيرا با توجه به تقارن همهی مناسبات بينانسانی، اين وضعيت اوليه در مقابل همهی سوبژکتهای اخلاقی يعنی ذاتهای خردمند با اهداف خودويژه و استعداد برای احساس عدالت، منصفانه است.
به عقيدهی راولز، اين وضعيت اوليه را میتوان «وضعيت مبدأ» نيز ناميد، زيرا تمام توافقات اساسی در آن منصفانه هستند و همين امر نامگذاری آن به عنوان «عدالت به مثابه انصاف» را توجيه میکند. «عدالت به مثابه انصاف» بيانگر انديشهای است که آغازههای عدالت را در يک وضعيت منصفانهی مبدأ تعيين میکند. راولز خاطر نشان میسازد که البته چنين عنوانی نمیگويد که عدالت و انصاف مفاهيم يکسانی هستند، درست مانند آنکه وقتی از «شعر به مثابه استعاره» سخن میگوييم، منظورمان اين نيست که شعر و استعاره يکی هستند.
راولز میافزايد که عدالت به مثابه انصاف با عمومیترين تصميماتی میآغازد که انسانها اصلا" میتوانند با هم اتخاذ کنند، يعنی با گزينش نخستين آغازههای تصوری از عدالت که میبايست برای تمامی سنجشها و تغييرهای بعدی نهادها معيار باشند. انسانها پس از اينکه تصوری از عدالت را متعين ساختند، بايد يک قانون اساسی و رويهی قانونگذاری برگزينند که با آن توافق اوليه بر سر آغازههای عدالت منطبق باشد. راولز تأکيد میکند که البته طبيعی است که يک جامعه نمیتواند برنامهای برای همکاری باشد که انسانها به معنای دقيق سخن داوطلبانه به آن میپيوندند. هر آدمی به هنگام تولد در موقعيت و جامعهای معين قرار دارد که بر شانس زندگی او تأثيری تعيينکننده میگذارد. اما جامعهای که با آغازههای عدالت به مثابه انصاف منطبق است، نزديکترين جامعه به يک نظام اجتماعی داوطلبانه است، زيرا منطبق با آغازههايی است که انسانهای آزاد و برابر در شرايطی منصفانه با آن موافقت میکردند. به اين معنا، اعضای چنين جامعهای خودمختارند و وظايف به رسميت شناخته شده را خود مقرر کردهاند.
به نظر راولز، به عدالت به مثابه انصاف اين تصور نيز تعلق دارد که انسانها در وضعيت اوليه عقلانی هستند و علايق آنان يکديگر را هدف نمیگيرد. اين به اين معنا نيست که آنان خودخواهانی هستند که صرفاً علايق کاملاً معينی نسبت به ثروت، اعتبار و قدرت دارند. اما آنان را بايد بدينگونه به تصور درآورد که علاقهای نسبت به علايق ديگران نمیيابند. آنان اهداف روحی خود را محتملاً در جهت مخالف اهداف ديگران میدانند، ماننداهداف وابستگان به اديان گوناگون. فراتر از آن، مفهوم عقلانيت نيز بايد در محدودترين معنای آن و آنگونه که در نظريههای اقتصادی رايج است فهميده شود: يعنی اينکه مؤثرترين ابزار بايد برای اهداف موردنظر به کار گرفته شوند.
راولز برای دستيابی به مفهوم عدالت به مثابه انصاف، يکی از وظايف اصلی را آشکارا متوجه تعيين آغازههای عدالت میداند که در وضعيت اوليه برگزيده میشوند. وی ادعا میکند که انسانها در وضعيت اوليه، دو آغازهی کاملا" متفاوت را گزينش میکردند: نخست آغازهی برابری حقوق و وظايف اساسی را و ديگر اين آغازه را که نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی، يعنی ثروتها و يا قدرتهای مختلف ميان افراد تنها هنگامی عادلانه است که از آنها فايدهای نصيب هر کس شود، بويژه نصيب کسانی که اعضای ضعيفتر جامعه هستند. به نظر راولز، شايد غايتمند اما ناعادلانه باشد که بعضیها کمتر داشته باشند تا وضع ديگران بهتر باشد، اما به هيچ وجه ناعادلانه نيست اگر از مزايای بزرگ برای معدودی، وضع کسانی که از مزايای کمتری برخوردارند بهتر شود.
آنچه که راولز به تصور درمیآورد اينست که رفاه هر کس وابسته به آن همکاری است که بدون آن هيچکس نمیتواند زندگی رضايتبخشی داشته باشد و بنابراين تقسيم نعمات میبايست هر کس حتا کمچيزان را وادارد تا داوطلبانه همکاری کنند. به نظر راولز، آغازههای ياد شده پايهی منصفانهای برای آن است که افراد مستعدتر و از نظر اجتماعی در موقعيت برتر، بتوانند روی همکاری ديگران حساب کنند، مادامی که يک توافق عملی، شرطی ضروری برای رفاه همگان باشد. به محض آنکه انسانها تصميم خود را به نفع تصوری از عدالت بگيرند که استعدادهای تصادفی طبيعی و مناسبات اجتماعی را در خدمت منفعت سياسی و اقتصادی قرار نمیدهد، به آغازههای ياد شده دست میيابند، آغازههايی که آن جنبههای جهان اجتماعی را که از نظر اخلاقی خودکامانه به نظر میرسند، در نظر نمیگيرد.
راولز سپس آغازههای عدالت را که انسانها میتوانند در وضعيت اوليه بر سر آنها توافق حاصل نمايند در دو گزارهی زير فرمولبندی میکند: ۱ـ هر کس میبايست از حق برابر در گستردهترين سيستم از آزادیهای بنيادين برابر که با سيستم مشابه برای همهی افراد ديگر سازگار باشد، برخوردار گردد.
۲ـ نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی را بايد به گونهای سامان داد که:
الف ـ به شيوهای عقلانی از آنها انتظار رود که در خدمت منفعت هر کس باشند؛
ب ـ در پيوند با موقعيتها و منصبهايی باشند که راه همگان به سوی آنها باز باشد.
راولز يکبار ديگر تأکيد میکند که اين آغازهها عمدتا" معطوف به ساختارهای بنيادين جامعه هستند و تفويض حقوق و وظايف اساسی و تقسيم نعمات اجتماعی و اقتصادی را متعين میکنند. پيششرط فرمولبندی آنها اينست که برای غايتهای يک نظريهی عدالت، ساختار اجتماعی به منزلهی دو بخش کم تا بيش جدا در نظر گرفته شود. هر يک از آغازههای ياد شده، معطوف به يکی از اين بخشهاست. بنابراين ما ميان سويههای سيستم اجتماعی که از يکطرف آزادیهای اساسی برابر را تعيين و تضمين میکند و از طرف ديگر نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی را متعين میسازد تفکيک قائل میشويم.
به نظر راولز حائز اهميت است که آزادیهای اساسی از طريق فهرستی از اين آزادیها تعيين گردند. مهمترين آنها آزادیهای سياسی (حق انتخابکردن و انتخابشدن)، آزادی بيان و اجتماعات، آزادی وجدان و انديشه و آزادی شخصی شامل حفاظت از انسان در مقابل فشار روانی و شکنجهی جسمی و آسيب فيزيکی، حق مالکيت شخصی، حفاظت از انسان در مقابل بازداشت و حبس خودسرانه میباشند که از طريق حکومتقانون تثبيت شدهاند. اين آزادیها بايد مطابق نخستين آغازهی عدالت، برای همگان برابر باشند.
دومين آغازهی عدالت معطوف به تقسيم درآمدها و دارايیها و خصوصيت سازمانهايی است که در آنها قدرت و مسئوليتهای متفاوتی وجود دارد. تقسيم درآمدها و دارايیها نبايد يکسان باشد، اما هرکس بايد از آن بهره ببرد و همزمان راه به سوی کسب قدرت و مسئوليت در مناصب برای هر کس باز باشد. آغازهی دوم تأثير خود را از آن طريق نشان میدهد که با باز گذاشتن راه برای کسب مناصب مهم قدرت، نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی را به طرحی در خدمت منفعت همگانی تبديل میسازد.
در نظريهی عدالت راولز، آغازهی نخست نسبت به آغازهی دوم تقدم دارد، به اين معنا که خدشهدار کردن آزادیها و حقوق مصرح در آغازهی نخست، از طريق منفعت بزرگتر اجتماعی و اقتصادی قابل توجيه نيست. وی در کتاب خود از جمله مینويسد که فقط هنگامی میتوانيم با يک نظريهی غلط راضی باشيم که نظريهی بهتری نداشته باشيم. بيعدالتی نيز درست همين گونه است و فقط تا زمانی میتوان آن را تحمل کرد که از بيعدالتی بزرگتری پرهيز گردد.
منبع: http://www2.dw-world.de/persian/Dialog/1.183681.1.html
.....................................................
تأملاتی دربارهی عدالت (گفتار چهاردهم): يورگن هابرماس و انديشهی عدالت در عصر جهانروايی
يورگن هابرماس که در سال ۱۹۲۹ در دوسلدورف متولد شده است، در حال حاضر پرآوازهترين و مطرحترين فيلسوف اجتماعی آلمان است. وی به نسل دوم انديشهسازان «مکتب فرانکفورت» تعلق دارد که سنت آن به «انستيتو برای پژوهشهای اجتماعی» شهر فرانکفورت در سالهای پايانی جمهوری وايمار بازمیگردد. نمايندگان مهم فکری اين مکتب، فيلسوفان و جامعهشناسانی چون «ماکس هورکهايمر»، «تئودور آدورنو» و «هربرت مارکوزه» بودند که در بررسی مسايل و مشکلات جوامع مدرن، با اتکاء بر «نظريهی نقدی»، دارای رويکرد فکری مشخص و مشترکی بودند.
يکی از شاخصهای انديشهی هابرماس آن است که وی در چارچوب جوامع مدرن، هنوز توانايیهای بالقوهای برای خرد انتقادی و ارتباطی میبيند و بر اين باور است که «عقلانيت ابزاری» يعنی خرد تکنيکی محصور در «وسيله و هدف»، هنوز خرد انتقادی و ارتباطی را به کلی از ميدان خارج نکرده است. بنابراين، موضوع محوری در آرای هابرماس، تلاش برای ارائهی نظريهای علمی است که به صورتی انتقادی و سنجشگر معطوف به پراتيک اجتماعی باشد. هابرماس اين پراتيک را در «زيستجهانی» میيابد که در آن کنشگران بصورتی مستمر با هم در ارتباطند و هويتهای جمعی و نيز همبستگی ميان خود را میسازند. به نظر هابرماس، علاقه به خرد ارتباطی و تفاهمی، ريشه در چنين زيستجهانی دارد و ايدههای عدالت، حقيقت و آزادی، نهايتا" در گفتمان (ديسکورز)های خردمندانهی اين زيستجهان جای میگيرند. شرکتکنندگان به ميانجی رسانهی گفتمان، به هدف تفاهم در زمينهی هنجارهای رفتاری ميان خود دستمیيابند و اگر يک گسترهی عمومی نقاد، اين هنجارهای برخاسته از عقلانيت عملی ـ ارتباطی را در جامعه اعتبار بخشد، نظامهای اقتصاد و دولت که از طرف عقلانيت تکنيکی و ابزاری هدايت میگردند، سنجشپذير باقی میمانند. هابرماس اين انديشهی بنيادين خود را، بويژه در کتاب معروفش «نظريهی کنش ارتباطی» پيکر بخشيده است.
در آنچه که مشخصا" به بحث عدالت مربوط میشود، بايد گفت که يورگن هابرماس به عنوان فرزند عصر جهانروايی (گلوباليزاسيون)، خود را عمدتا" معطوف به معضلات چنين روندی میسازد و مشکلاتی چون بحران «دولت ملی» را در نتيجهی روند جهانروايی مورد توجه ويژه قرار میدهد. وی از جمله در سنجش رابطهی ميان عدالت اجتماعی و سودمندی و کارايی بازار خاطر نشان میسازد که بايد انتظار داشت يک بازار کار عمدتا" تنظيمنشده و نيز خصوصیسازی بيمههای بيماری، سالخوردگی و بيکاری، در ميان لايههای اجتماعی کمدرآمد و در حوزهی مناسبات شغلی نامطمئن، به پيدايش محيطهای فلاکتبار و زير خط فقر در حاشيهی جوامع پيشرفته منجر گردد.
هابرماس اين موضوع را در يکی از واپسين آثار خود تحت عنوان «آسيبشناسی زمانه» که در سال ۲۰۰۳ منتشر ساخت و بويژه در جستاری پيرامون بحران دولت اجتماعی و دولت ملی تحت عنوان «از فاجعهها بياموزيم؟» بررسيده است. در واقع اين جستار، نگاهی آسيبشناختی به سدهی بيستم ميلادی میباشد. ما در اين گفتار نگاهی به آرای هابرماس در اين زمينه میافکنيم.
به نظر هابرماس، جوامع تکامليافتهی غربی، در پايان سدهی بيستم شاهد بازگشت مشکلی هستند که تصور میکردند تحت فشار رقابت ميان سيستمهای اجتماعی در دورهی جنگ سرد، آن را حل کردهاند. اين مشکل که به قدمت خود سرمايهداری است، ناظر بر اين امر است که بازار خودتنظيمگر را چگونه میتوان بطور مؤثر مورد استفاده قرار داد، بدون اينکه مجبور به پذيرش تقسيمنابرابر و آن هزينههای اجتماعی شويم که با شرطهای همپيوندی (انتگراسيون) جوامع دمکراسی ليبرال ناسازگارند. در اقتصادهای مختلط غربی، دولت با اختيارات خود بر بخش چشمگيری از توليد ناخالص ملی، ميدان گستردهای برای سرمايهگذاری و اصولا" روساختهای مؤثر، اشتغال و سياست اجتماعی به دست آورده بود. دولت از اين طريق میتوانست بر رشد، ثبات قيمتها و اشتغال کامل تأثير بگذارد. به بيان ديگر، دولت تنظيمگر میتوانست از يکطرف با اقدامات محرک رشد و از طرف ديگر با سياست اجتماعی خود، بطور همزمان پويايی اقتصادی را دامن زند و همپيوندی اجتماعی را تضمين نمايد.
کليد حل اين مشکل که کارآيی اقتصادی با آزادی و امنيت اجتماعی، يا به عبارت ديگر سرمايهداری با دمکراسی چگونه میتوانند برقرار بمانند، در سياستی جستجو میشد که درجهی بالايی از اشتغال، رفاه نسبتا" گسترده و امنيت اجتماعی به همراه بياورد. عليرغم اختلافات بزرگ، بخش سياست اجتماعی در کشورهايی مانند ايالات متحدهی آمريکا، ژاپن و آلمان تا ميانهی دههی هشتاد قرن بيستم، همواره گسترش نشان داده است. اما از آن به بعد، نه فقط در اين سه کشور، بلکه عملا" در همهی کشورهای پيشرفتهی غربی، شاهد چرخشی در اين زمينه هستيم. ميزان پرداختیهای اجتماعی کاهش نشان میدهد و همزمان دستيابی به سيستمهای تأمينی دشوارتر و فشار بر بيکاران افزونتر میگردد. دگرسازی و تقليل دولت اجتماعی، پيامد بیميانجی يک سمتگيری سياست اقتصادی مبتنی بر عرضه است که تنظيمزدايی از بازارها، تقليل يارانههای دولتی و بهبود شرايط سرمايهگذاری را هدف گرفته است و يک سياست پولی و بهرهای تورمستيز، کاهش ماليات مستقيم، خصوصیسازی مؤسسات دولتی و اقدامات مشابه را دربرمیگيرد.
پايان سازش بر سر دولت اجتماعی، منجر به آن میگردد که بحرانهايی که تا کنون توسط چنين دولتی مهار میشدند، دگرباره بروز کنند. اينک از نظر اجتماعی هزينههايی ايجاد میشوند که توانايی همپيوندی يک جامعهی ليبرال را تهديد میکنند. نشانههای آشکار آن، افزايش فقر و عدم امنيت اجتماعی و اختلاف فزايندهی درآمدها و گرايشهايی برای ناهمپيوندی اجتماعی هستند. شکاف ميان شرايطزندگی شاغلان، نيمهشاغلان و بيکاران بزرگتر میشود. موقعيت شاغلان، ديگر نه بر اساس بازارهای کار، بلکه بر اساس نوع قرارداد کار (تمام يا نيمهوقت)، ثبات محل اشتغال (واحدهای توليدی اصلی يا فرعی)، تبار کارگران (بومی يا مهاجر) و يا مناسبات کاری (قانونی يا غيرقانونی) تفکيک میگردد.
اين همبستگیزدايی اجتماعی، در درازمدت، فرهنگ سياسی ليبرال را که جامعهی دمکراتيک نيازمند آن است، ويران میسازد. تصميمات از نظر صوری درست اتخاذ شدهی اکثريت، که ديگر صرفا" بازتابدهندهی ترس از موقعيت آن لايههای اجتماعی است که در خطر سقوط قرار دارند و به جريانهای راست پوپوليستی متوسل میشوند، حقانيت دمکراسی و نهادهای آن را ميانتهی میسازد.
دولتهای ملی، در چارچوب جهانروايی اقتصادی، توانايی رقابت کشورهای خود را تنها از راه خودمحدودسازی طرحهای دولتی میتوانند بهبود بخشند، يعنی به ياری سياستهايی که به همبستگی اجتماعی آسيب میرسانند و ثبات دمکراتيک جامعه را در بوتهی آزمونی سخت قرار میدهند.
اين تنگنا را میتوان در دو تز فشرده بيان کرد: نخست اينکه مشکلات اقتصادی جوامع مرفه، با فرمولی تحت عنوان «جهانروايی» قابل توضيح است که مبتنی بر دگرگونیهای ساختاری نظام اقتصاد جهانی میباشد. دوم اينکه اين دگرگونیها، ميدان بازی آکتورهايی به نام دولت ملی را به اندازهای تنگ میکنند که گزينههای باقیمانده برای آنها، کافی نيست تا پيامدهای جنبی اجتماعی و سياسی ناخواستهی روابط بازار فراملی را به اندازهی کافی مهار کند.
يورگن هابرماس از «جهانروايی بازارها» روندی را میفهمد که عمدتا" دارای شاخصهای چهارگانهی زير است:
1ـ گسترش جغرافيايی و افزايش چگالی مناسبات در تجارت بينالمللی و پيش از هر چيز با کالاهای صنعتی در بخشهايی از بازار، که اقتصادهای ملی را به شعبههای يک اقتصاد جهانی تبديل میسازد. بطور همزمان، ترکيب تجارت نيز تغيير میيابد: کاربرد فنآوری ارتباطی جديد، امکان تجارت بينقارهای با خدماتی را که میتوانند در مکانهای دور دست توليد، انبار و مصرف شوند فراهم میآورد (نمونهی آن توليد نرمافزار در کشورهای رشديابنده است).
2ـ شبکهای شدن جهانی بازارهای مالی، سرمايهگذاری سريع را تشويق و جريان سرمايه را شتاب میبخشد، بطوری که سرمايهی تحرکيافته، آسانتر میتواند از دست مقامات مالياتی محلی بگريزد. حکومتها نيز به سهم خود زير فشار بورس بينالمللی قرار میگيرند که نسبت به تصميمات در مورد بهره و سياست داخلی واکنش نشان میدهد. در نتيجهی خريد و فروش و دلالی ارز، نوعی «اقتصاد نمادين» مستقل ايجاد میگردد.
3ـ سرمايهگذاری فزايندهی مستقيم در کشورهای ديگر، مديون برآمد شرکتهای چندمليتی است که در تصميمگيریهای خود، هر چه بيشتر از جايگاههای ملی مستقل میشوند. در همين رابطه، منازعه بر سر «صدور محلهای اشتغال» مثلا" از اروپای غربی به کشورهای شرق آسيا